یلدا و روز اول محرم
دخترکـــــــــمممم شیرینکـــــــــمممم همیشه هر وقت میرفتیم بیرون چراغها و تابلوها و درختها و رودخونه رو نشونم میدادی اما دیروز وقتی بیرون زدیم با دقت به اطرافت نیگا میکردی انگار فهمیده بودی شهر یه تغییر اساسی کرده درسته همه جا سیاه پوش شده بود و چراغونیهاش با همیشه فرق داشت و کم کم اونا رو نشونم دادی پرچم و بیرق و علم و ... رفتیم برات لباس بخرم چند تا لباس انتخاب کردیم و لباس مشکی تو چند طرح هم بود که شما یکیشو انتخاب کردی و با اشتیاق بغلش کردی همون موقع بود که با خودم فکر کردم خدایا واقعا این حسین کیه که یه بچه ی خیلی کوچیک هم دلش براش میتپه... امروز روز اول محرم بود و اولین روز روضمون فدات بشم که اجازه دادی مامان به کا...






