هدیه ی خدا...یلداهدیه ی خدا...یلدا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 23 روز سن داره
هدیه ی خدا...یاسینهدیه ی خدا...یاسین، تا این لحظه: 11 سال و 2 ماه سن داره

یلـــ♥ـــدا و یاسیـــ♥ـــن... موهبتهای الهـــ♥ـــی

یلدا و روز اول محرم

دخترکـــــــــمممم شیرینکـــــــــمممم همیشه هر وقت میرفتیم بیرون چراغها و تابلوها و درختها و رودخونه رو نشونم میدادی اما دیروز وقتی بیرون زدیم با دقت به اطرافت نیگا میکردی انگار فهمیده بودی شهر یه تغییر اساسی کرده درسته همه جا سیاه پوش شده بود و چراغونیهاش با همیشه فرق داشت و کم کم اونا رو نشونم دادی پرچم و بیرق و علم و ... رفتیم برات لباس بخرم چند تا لباس انتخاب کردیم و لباس مشکی تو چند طرح هم بود که شما یکیشو انتخاب کردی و با اشتیاق بغلش کردی همون موقع بود که با خودم فکر کردم خدایا واقعا این حسین کیه که یه بچه ی خیلی کوچیک هم دلش براش میتپه... امروز روز اول محرم بود و اولین روز روضمون فدات بشم که اجازه دادی مامان به کا...
14 آبان 1392

هفتمین مروارید

هوررررررررااااااااااااااااااااا دندون هفتم هم خودش رو نشون داد گل مامانـــــــــــــــی دندون دوم از پایین سمت چپ مبارکت باشه خوشگلکـــــــــــــــــممممممممم فقط اومدم اینو بگم و برم چون شما در حال کنکاش اندر مطبخ هستید و باید زود خودمو بهتون برسونـــــــــمممم یه عالمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه بووووووووووووووووووووووووووووس     هدیه ای از طرف خدا...یلدا تا این لحظه ، 10 ماه و 20 روز و 6 ساعت و 38 دقیقه و 20 ثانیه سن دارد :. ...
12 آبان 1392

دخترک آتیش پاره

عزیز مامانی دختر باهوش و مهربونم از این روزهات بگم که ماشالااااااااااااااااااا هر روز دانا تر از روز قبل میشی تمام مفاهیم رو میدونی اینور اونور بالا پایین داخل خارج پُر خالی بیا برو  ... حیوانات رو هم میشناسی اسب و سگ  و بره و جوجه و فیل و ازت میپرسم یلدا پیشی کو؟؟؟ به بیرون اشاره میکنی  و بعدش دست میزنی یه روز رفتیم مغازه برات اسباب بازی بخریم یه عرویک پیشی دیدی خیلی خوشت اومد ازش, اشاره بهش کردی دادم دستت همچین بغلش کردی و نازش کردی که فروشنده احساساتش لبریز شد و از دور برات بوس میفرستاد ما هم که دیدیم دوستش داری , داری نازش میکنی برات خریدیمش حالا میپرسم یلدا پیشی کو؟؟؟ میخندی و رو زانوهات بلند میشی و اشا...
12 آبان 1392

شیرین زبونیهای خانوم گل

الهی من فداااااااااااااااااااات فدای اون صداااااااااااااااااااااااااات قربونت برررررررررررررررررررررررررممممممممممممممممممممممممممممممم نفـــــــــســــــــــــــممممممممممممم تازگیها صدامون رو تقلید میکنی با اینکه هنوز بطور واضح بابا و مامان نمیگی اما............... تا میگم یلدا جوجه کو؟  به بیرون اشاره میکنی و میگی جوجو یا جی جی میگم عروسک یلدا بیاد شیر بخوره فورا میری عروسک خرست رو میاری و میگی خِسی و میذاریش بغلم تا شیر بخوره بعدش پرتش میدی و خودت جاشو میگیری وقتی غذا میخوری و لذت میبری سرت رو با ناز و عشوه تکون میدی و میگی بـَـــــــ بَ قربونت برم چقدر صدات قشنگه   ...
5 آبان 1392

بالاخره دراومــــــــــــــــــــــــد

هووووووررررررررررررررررررااااااااااااااااا بالاخره دندون های بالا قدم رنجه نمودند ومنت بر سر ما گذاشتند و بعد از این همه اذیت کردن شما تشریف فرما شدند مرواریدهای اول و دوم از راست و اول و دوم از چپ نمایان شدن و بزودی وقتی لبخند میزنی خودی نشون میدن قربونت برم الهی مامانی خیلی با اینا اذیت شدی هنوز اینا درنیومده دندوهای پایینیت قصد دارن بیرون بیان امیدوارم اونا راحتتر بیان بیرون و اینقدر اذیتت نکنن عزیز دلم متاسفانه عکس نگرفتم هنوزنمیذاری کــــــــــــــــــــــه... تو اولین فرصت حتماااااااااااااا اینکارو میکنمممممممممم   هدیه ای از طرف خدا...یلدا تا این لحظه ، 10 ماه و 12 روز و 7 ساعت و 35 دقیقه و 8 ثانیه سن...
5 آبان 1392

پست ثابت3

دخترم خدا بر سرم منت نهاد که تو را از دامنش به دامنم رساند! تا اینبار سنجیده تر،آگاه تر و هوشمند تر ،آغاز کنم با تو رج زدن خویش را! تو آمدی و من چونان بانوی چراغ به دست ابتدای شب را با نوازشت،بوییدنت وبوسیدنت ، به ابتدای صبح شلال می زنم! هزاران بار در چرخش سیال نور و صدا از خود پرسیده ام زیباتر از تویی را خداوند خلق کرده که اینگونه ساده عاشق ترم  میکنی؟! انگار تمام دنیا به این عشق صادقانه مان تعظیم میکند و عالم به نظاره مان مینشیند!  و باز هم خدا از ته تمامی تردید هایم طلوع میکند و در گوش من و تو و همگانی که دوستشان میداریم عشق زمزمه میکند!  به یمن بزرگ شدنت شبنم سپیده ام ......
4 آبان 1392

یلدا وروزهایی که گذشت

دخملیه مامانـــــــــــــــــــی قربونت برم الهـــــــــــــی چند روزپیش برامون یه مسافرت یهویی پیش اومد ... متاسفانه دایی باباجون مرتضی بعد از تحمل بیماری کلیوی به رحمت خدا رفت و ما هم برای مراسم ترحیمش رفتیم ولایت ما با خونواده ی ایشون رفت و آمد داشتیم و گاهی که به دزفول میومدن به ما هم سر میزدن برای همین از فوت شدنشون خیلی ناراحت شدم ... دوشنبه بود که بهمون خبر دادن و شبش راه افتادیم شما توی ماشین کلی ذوق میکردی و خوشحال بودی با عمو عبدالحسین جون شما که همراه ما اومده بودن کلی دالی بازی میکرد ی و بمبله بومبه بازی میکردی تا اینکه خسته شدی و خوابیدی وقتی رسیدیم رفتیم منزل بابا جون اینا اما کسی اونجا نبود دایی مهدی زحمت کشید و...
4 آبان 1392